روزگذر غروبانه من
غروب شده، دور و بر ساعت شش.با احسان سوار تاکسی ایم و داریم از دانشگاه می ریم خونه.تاکسی میره آزادی و ما می بایست وسط راه پیاده بشیم.تو چمران ترافیکه و ماشین یواش یواش داره از لاین نزدیکه پیاده رو میره جلو.تو ماشین فقط من و احسان راننده هستیم.یک مرد حدودا ۴۰، ۴۵ ساله با لهجه ی شمالی از پیاده رو میاد به سمت ماشین.چهره اش هراسونه.با چشمای وق زده.از راننده می پرسه “آقا ببخشید می خوام برم فلان جا؟” و اسم یکی از شهرستان های شمال رو میاره. “چجوری باید برم؟” و راننده بهش میگه “باید بری ترمینال شرق”.
مرده می پرسه “چجوری؟” و راننده بهش میگه “برو آزادی، از اونجا هم برای ترمینال ماشین هست.من هم دارم میرم آزادی بیا بالا می برمت” و اون مرد گفت “نه تازه الان از زندان آزاد شدم و تهرانو نمی شناسم.می خوام برم شهرم.دوست دارم پیاده برم”.راننده بهش می گه “داداش، خیلی راهه ها!!!” و مرد میگه “مهم نیست،می خوام پیاده برم.الان آزادم” و شروع کرد به پیاده رفتن از کنار بزرگراه.
ترافیک در جریانه و ماشینا راه افتادن و تاکسی ما هم از کنار مرد میگذره و اون سرگردون داره راهشو میره تا برسه به شهرش.